أحمد بن يحيى بن جابر ( البلاذري ) ( مترجم : محمد توكل )

55

فتوح البلدان ( فارسى )

عشيره‌يى را بدتر از تو نديدم . پس نزد فاطمه رفت و او گفت با على ديدار كن و او با وى ملاقات كرد و همان را بگفت . على گفت تو مهتر و آقاى قريشى ، خود عهد را تازه كن و آشتى ميان مردم برقرار ساز . ابو سفيان دست راست بر دست چپ زد و گفت : همانا كه پيمان تازه ساختم و صلح ميان مردم برپاى داشتم . سپس از آنجا روان شد تا به مكه رسيد . رسول الله ( ص ) گفته بود كه ابو سفيان آمد و خرسند باز خواهد گشت بى آنكه حاجت خود بر آورد . چون وى نزد اهل مكه بازگشت ، اين خبر به آگاهى ايشان رسانيد و آنان گفتند به خدا سوگند كه از تو نادانتر نديديم . هرگز نشد جنگى را بر ما ارمغان آورى كه ضرورت خوف و حذر داشته باشد ، و نشد كه صلحى آورى كه اسباب ايمنى باشد . خزاعه نزد رسول الله ( ص ) آمدند و از آنچه بر ايشان گذشته بود شكوه كردند . رسول الله ( ص ) گفت : من فرمان عزيمت به يكى از دو بلد يعنى مكه و طائف يافته‌ام و امر به حركت داد . پس با اصحاب خود خارج شد و گفت : پروردگارا گوشهاى ايشان فرو بند كه نشنوند تا ناگاه بر سر ايشان رسيم . پس در حركت شتاب كرد تا در مر الظهران فرود آمد . و قريش به ابو سفيان گفته بودند كه باز گردد و او چون به مر الظهران رسيد و آتشها و خيمه‌ها بديد ، گفت اين مردمان را چه مىشود ، گويى كه جماعت شامگاه عرفه‌اند . سواران رسول الله ( ص ) بر وى رسيده اسيرش ساختند و نزد پيامبر ( ص ) بردند . عمر نيز بيامد و خواست كه به قتلش رساند . عباس ممانعت كرد و او مسلمان شد . پس بر رسول الله ( ص ) وارد شد و چون گاه نماز صبح رسيد ، و مردم براى وضوء برخاسته در حركت و جنبش بودند ، ابو سفيان به عباس بن عبد المطلب گفت : اينان را چه مىشود ، آيا ارادهء قتل من دارند ؟ گفت : نه ، بلكه براى نماز به پا خاسته‌اند . و آنگاه به نماز درآمدند و ايشان را بديد كه چون رسول الله ( ص ) به ركوع رود آنان